تبلیغات

مجموعه 24 حدیث از کلمات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از کتاب تصنیف غرر و درر آمدی با ترجمه و شرح آقا جمال خوانساری.

1) التَّوْفِیقُ عِنَایَةٌ.

توفیق عنایتى است، توفیق خدا كسى را از براى كار خیرى آنست كه اسباب‏ آنرا از براى او آماده كرده باشد و مراد اینست كه این معنى از براى هر كه بشود عنایتى است از خدا در باره او و تفضّلى بر او، پس باید كه آنرا غنیمت شمارد و در كردن آن كار تقصیر و تأخیر ننماید.

و ممكن است كه مراد به «توفیق» در این عبارت توفیق خدا نباشد بلكه مطلق تهیّه اسباب باشد و مراد به «عنایت» نیز عنایت خدا نباشد بلكه مطلق اهتمام باشد چنانكه معنى لغوى آنهاست و معنى این باشد كه تهیّه اسباب هر مطلبى اهتمام است بآن یعنى عمده همان است چه هر كه در كارى اهتمام داشته باشد غالب این است كه آن ساخته مى‏شود چنانكه مشهور است كه: من طلب شیئا و جدّ وجد.

هر كه طلب كند چیزى را و جدّ كند در آن مى‏یابد آنرا، و بنا بر این غرض از این كلام این است كه هر كه كارى را خواهد بشود باید اهتمام بآن داشته باشد.

2)  التَّوْفِیقُ رَحْمَةٌ.

توفیق خدا با هر كه باشد رحم و تفضّلیست بر او.

3)  التَّوْفِیقُ إِقْبَالٌ.

توفیق یعنى مهیّا بودن اسباب كار خیر از براى كسى روآوردن بخت و سعادت است.

4)  التَّوْفِیقُ [التَّرَفُّقُ‏] مِفْتَاحُ الرِّفْقِ.

توفیق كلید نرمى است، یعنى توفیق خدا و تهیّه او اسباب خیر را از براى كسى سبب نرمى و خوش‏خوئى او مى‏شود تا این كه مردم نیز با او نرمى و مهربانى كنند چنانكه حقّ تعالى در باره حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله فرموده: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ، یعنى پس بدرستى كه بسبب رحمت عظیم از جانب خدا نرم و خوش‏خو گردیده تو از براى مردم، و اگر مى‏بودى تو تند خوى درشت گوى هر آینه متفرّق مى‏شدند مردم از دور تو و جمعیّت نمى‏كردند بر سر تو، و در بعضى نسختها بدل «التّوفیق»: «الرّفق» واقع شده و بنا بر این معنى این است كه نرم و مهربان شدن كسى با مردم كلید نرمى و مهربانى است یعنى لطف و مهربانى حق تعالى و مردم با او، و این نسخه ظاهرتر است زیرا كه متعارف استعمال «كلید» در چیزى است كه بدست آن كس باشد و بآن قفل از كارى تواند گشود و سبب گشودنى كه بدست این كس نباشد آنرا «كلید» نگویند و بنا بر نسخه دوّم چنین است زیرا كه مهربان شدن با مردم بدست این كس است بخلاف نسخه اوّل چه توفیق خدا بدست این كس نیست مگر این كه گوئیم كه: بواسطه بدست این كس است چه كردن كار خیر بسیار سبب توفیق شود.

5) التَّوْفِیقُ قَائِدُ الصَّلَاحِ.

توفیق حق تعالى با هر كه باشد كشاننده اوست بجانب آنچه صلاح او در آن باشد.

6) التَّوْفِیقُ مِنْ جَذَبَاتِ الرَّبِّ.

توفیق حق تعالى یعنى مهیّا كردن اسباب خیر از براى كسى از جمله جذبه‏هاى پروردگار و كششهاى اوست او را بسوى ساحت قرب خود.

7) التَّوْفِیقُ أَوَّلُ النِّعْمَةِ.

توفیق یعنى مهیّا نمودن حق تعالى اسباب خیر را از براى كسى اوّل نعمت است یعنى از همه نعمتها برتر است و بر همه مقدّم است، یا مراد این است كه نعمت حقیقى یا فرد كامل نعمت صدور خیرات است و اوّل مقدّمات آن توفیق حق تعالى است.

8)  التَّوْفِیقُ مُمِدُّ الْعَقْلِ.

توفیق حقّ تعالى امداد كننده عقل است، و ظاهر این است كه مراد به «عقل» در اینجا دانش باشد بقرینه مقابله با جهل در فقره بعد.

9) التَّوْفِیقُ رَأْسُ السَّعَادَةِ.

توفیق خدا و تهیّه او اسباب خیر را از براى كسى سر نیك بختى است و بر همه اسباب آن مقدّم است.

10) التَّوْفِیقُ رَأْسُ النَّجَاحِ.

توفیق خدا و تهیّه او اسباب خیر را از براى كسى سر فیروزى بخیر و سعادت است و بر همه اسباب آن مقدّم است.

11) التَّوْفِیقُ عِنَایَةُ الرَّحْمَنِ.

توفیق عنایت و توجّه پروردگارست بهر كه او را عنایتى باشد بهمان توفیق یابد و همه اسباب خیر از براى او مهیّا گردد.

12) التَّوْفِیقُ أَفْضَلُ مَنْقَبَةٍ.

توفیق افزونترین منقبتى است «منقبت» صفتى را گویند كه دلالت بر بزرگى و سركردگى كند و مراد این است كه زیادترین مناقب و بهترین آنها توفیق خداست كه با این كس باشد پس باید سعى در اطاعت و فرمانبردارى او كرد تا همیشه توفیق او رفیق باشد كه هیچ منقبتى باین نرسد.

13) التَّوْفِیقُ أَشْرَفُ الْحَظَّیْنِ.

توفیق بهترین دو بهره است یعنى توفیق خدا و تهیّه او اسباب خیر را از براى‏ كسى برترین و بلندترین دو بهره است كه یكى توفیق باشد و دیگرى سایر بهره هاى نیكو.

14) حُسْنُ التَّوْفِیقِ خَیْرُ قَائِدٍ.

نیكوئى توفیق بهترین كشاننده است. مراد توفیق خداست و تهیه كردن او اسباب خیر را از براى كسى، و ظاهرست كه آن بهترین كشاننده است بسوى سعادت و نیكبختى.

15) مَنْ لَمْ یُمِدَّهُ التَّوْفِیقُ لَمْ یُنِبْ إِلَى الْحَقِّ.

هر كه مدد نكند او را توفیق رو نیاورد بسوى حق، مراد اینست كه رو آوردن بسوى حق و رسیدن بآن در هر باب بى‏امداد توفیق حق تعالى نمى‏شود، پس باید كه همواره متوسّل باو شد و سؤال آن بتضرّع و زارى نمود و باطاعت و فرمانبردارى او خود را مستحقّ آن ساخت.

16)  لَا مَعُونَةَ كَالتَّوْفِیقِ.

نیست یاریى مانند توفیق یعنى یارى كننده نیست مثل توفیق حق تعالى و تهیّه او اسباب خیر را از براى این كس، پس آدمى باید كه سعى و اهتمام در طلب توفیق بتوسّل بدرگاه او و مسئلت آن و اطاعت و انقیاد كه سبب آن مى‏شود زیاده باشد از سعى در تحصیل سایر اسباب آنها.

17) لَا نِعْمَةَ أَفْضَلُ [أَجَلُ‏] مِنَ التَّوْفِیقِ.

نیست نعمتى افزونتر از توفیق، یعنى این كه حق تعالى اسباب خیر را از براى كسى آماده كند.

18) لَا یَنْفَعُ عِلْمٌ [عَمَلٌ‏] بِغَیْرِ تَوْفِیقٍ.

سود نمى‏دهد علمى بى توفیقى، یعنى بى این كه توفیق از حق تعالى با آن باشد از براى عمل بمقتضاى آن.

19) لَا یَنْفَعُ اجْتِهَادٌ بِغَیْرِ تَوْفِیقٍ.

سود نمى‏دهد جدّ و جهد كردنى بى توفیقى، غرض اینست كه در رسیدن بهر مطلبى توفیق حق تعالى مى‏باید و هر گاه آن نباشد هر چند كسى بذل جهد و طاقت خود كند در سعى در آن سودى نمى‏دهد، پس آدمى همواره باید كه متوسّل بدرگاه او باشد و در هر باب سؤال توفیق از او نماید.

20) مَنِ اسْتَنْصَحَ اللَّهَ حَازَ التَّوْفِیقَ.

هر كه ناصح شمارد خدا را جمع كند توفیق را، مراد به «ناصح شمردن حقّ تعالى» اینست كه اعتقاد آن كند كه حقّ تعالى در همه اوامر و نواهى كه بندگان را كرده ناصح و خالص است با ایشان و از براى صلاح حال ایشان كرده و اصلا در آنها غشّ نكرده با ایشان، و همچنین در افعال او نسبت بهر كس غشّى نیست و در باره هر كس آنچه صلاح او باشد بكند مگر این كه او غشّ كند با خدا و مستحقّ این شود كه با او شبیه بغشّ و مكر بعمل آید چنانكه در آیات كریمه وارد شده و قبل از این مذكور شد.

21) عَلَیْكَ بِالاسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ وَ الرَّغْبَةِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِكَ وَ تَرْكِكَ كُلَّ شَائِنَةٍ [شَائِبَةٍ] أَوْلَجَتْكَ فِی شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلَالَةٍ.

لازم باش یارى جستن بخداى خود را، و رغبت كردن بسوى او را در توفیق دادن تو، و ترك نمودن تو هر صفت زشت كننده را كه داخل كند ترا در شبهه یا بسپارد ترا بسوى گمراهى. «توفیق» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى تهیه نمودن اسباب خیرست از براى كسى، و مراد اینست كه: لازم باش یارى جستن بخدا را، و رغبت بسوى او را در این كه توفیق دهد ترا در این كه ترك كنى تو هر صفت زشت كننده را كه ترا در شبهه اندازد یا بگمراهى رساند. ممكن است كه و «تركك» عطف باشد بر «الرّغبة» و معنى این باشد كه: و لازم باش این را كه ترك كنى، تا آخر.

22) كَیْفَ یَتَمَتَّعُ بِالْعِبَادَةِ مَنْ لَمْ یُعِنْهُ التَّوْفِیقُ.

چگونه بهره مى‏یابد بعبادت كسى كه یارى نكرده باشد او را توفیق؟! یعنى بهره یافتن بعبادت نیز بمجرّد سعى آدمى نمى‏شود و یارى توفیق حقّ تعالى مى‏باید، پس آن را هم نعمتى از جانب خدا باید دانست و شكر آنرا باید كرد.

23) كَمَا أَنَّ الْجِسْمَ وَ الظِّلَّ لَا یَفْتَرِقَانِ كَذَلِكَ الدِّینُ وَ التَّوْفِیقُ لَا یَفْتَرِقَانِ.

چنانكه جسم و سایه جدا نمى‏شوند از یكدیگر آن چنان دیندارى و توفیق جدا نمى‏شوند از یكدیگر.

24) اسْتِفْسَادُ [استفاد] الصَّدِیقِ مِنْ عَدَمِ التَّوْفِیقِ.

طلب فساد دوست كردن و كارى كردن كه او برنجد و دوستى او زائل شود از عدم توفیق است.